فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

548

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

الصِّبْيَانيّ - [ صبو ] : بچگى ، نادان ، امرى كوچك و پوچ . الصِّبْيَانِيَّات - نادانيها ، كارهاى بىارزش . الصَّبِيب - [ صبب ] : مقدار آبى كه در يك ثانيه از رودخانه جارى مىشود ، عرق بدن ، چوب رنگ ( بَقّم ) ، عسل خوب ، يخ ، خون ، رنگى است سرخ ، لبهء شمشير ، - ( ن ) : رنگ گياهى است زرد ؛ « دَم صَبِيبُ » : خون پاك و خالص . الصُّبَيَّة - [ صبو ] تصغير « الصَّبية ) است جمع صبيّ . الصَّبِيَّة - ج صَبَايَا [ صبو ] : دختر نوجوان ، زن جوان ، ضد زن پير و سالخورده . الصَّبِيح - ج صِبَاح - آنكه داراى چهره اى نورانى است . الصَّبِيحَة - الصبَاح ، و - ج صِبَاح : مؤنث ( الصَّبِيح ) است . الصَّبِير - ج صُبَرَاء : شكيبا ، كفيل ، كوه ، سفرهء غذا . الصُّبَّيْر - ( ن ) : نام گياهى است از نوع ( الصَّباريات ) مركز آن مكزيك است و داراى گلهاى زرد و ميوهء لذيذ مىباشد و در مناطق گرمسيرى موجود است . الصَّبِيرَة - ج صُبَرَاء : سفرهء غذا . الصَّبِيغ - المصبوغ : چيز رنگ شده ، چيز رنگى . صَحَّ - - صُحّاً و صِحَّةً و صَحَاحاً [ صحّ ] : از بيمارى بهبود يافت ، - الشَّيءُ : از هر عيبى پاك و خالص شد ، - الْخَبَرُ : خبر به اثبات رسيد و مطابق با حقيقت شد ؛ « صَحَّ لِي عَلى فُلانٍ كَذا » : فلان چيز از او بر من ثابت شد . صَحَا - - صَحْواً و صُحُوّاً [ صحو ] : به هوش آمد ، بيدار شد ، - السّكرانُ : اثر مستى - از او بِدَر شد ، - الرَّجُلُ : حالت كودكى و بچگى را ترك كرد ، - الْيَوْمُ : امروز هوا صاف و بدون ابر شد . الصَّحَابَة - ياران پيامبر بزرگ اسلام ( ص ) . الصَّحَابيّ - يار پيامبر ، منسوب به ( الصَّحَابَة ) است . الصَّحَاح - [ صحّ ] من الأَخبار : روايت و خبر صحيح . الصِّحَاف - گودالهاى كوچكى كه در آن آب باشد . الصَّحَّاف - آنكه در خواندن روزنامه و مجلَّه اشتباه مىكند ، فروشندهء روزنامه ، روزنامه نگار . الصِّحَافَة - روزنامه نگارى ، « عَالَمُ الصِّحافَةَ » : روزنامه نگاران . الصِّحَافِيّ - روزنامه نگار . صَحِبَ - - صُحْبَةً و صَحَابَةً و صِحَابَةً ه : با او دوستى و همنشينى و معاشرت كرد . الصُّحْبَة - با هَمى ، همراه بودن ؛ « بِصُحْبَةِ فُلان » : با همراهى فلانى . الصِّحَّة - [ صحّ ] : مص ، تندرستى ، آنچه كه از نظر قانون مورد قبول باشد ، ثابت كردن ، - و در زبان متداول بر مصالح عمومى بهداشتى اطلاق مىشود . صَحَّحَ - تَصْحِيحاً [ صحّ ] المريضَ : بيمارى مريض را بر طرف كرد ، - الكِتَابَ : كتاب را تصحيح كرد . صَحَرَ - - صَحْراً تِ الشمسُ فلاناً : آفتاب مغز سَر او را ناراحت كرد ، - اللَّبَنَ : شير را جوشانيد ، - صَحِيراً و صُحَاراً الحِمَارُ : خر عَرعَر كرد ، - صَحَراً : بِرَنگ تيره و قرمز درآمد . الصحَر - رنگ چهرهء كسى كه آفتاب خورده باشد . الصَّحْراء - ج صَحَارَى و صَحَارٍ و صَحَارِيّ و صَحْراوَات : بيابان خشك و بىآب و علف ، - عِنْدَ الْعَامَّة : قطعهء زمينى كه در آن خيار و هندوانه و خَربُزه و مانند آنها كِشت شود ؛ « صَحْرَة البطَّيح » : باغ خَربُزِه . الصَّحْرَاوِيَّة - ( ن ) : نوعى درخت از گونه ( خَلَنْجيّات ) است . مركز آن در نيمكرهء شمالى زمين است و براى تزئين به كار برده مىشود . الصُّحْرَة - مرادف ( الصَّحَر ) است . الصَّحْرَة - شبنم - اين كلمه در زبان متداول رايج است . الصَّحْصَاح - ج صَحَاصِح [ صحصح ] : زمين صاف و هموار و بىآب و علف ، خرافات و پندارها . صَحْصَحَ - صَحْصَحَةً [ صحصح ] الأَمرُ : آن امر آشكار شد . الصَّحْصَح - ج صَحَاصِح [ صحصح ] : به معناى ( الصَّحْصَاح ) است . الصَّحْصَحَان - ج صَحَاصِح [ صحصح ] : به معناى ( الصَّحْصَح ) است . صَحَّفَ - تَصْحِيفاً [ صحف ] الكلمةَ : در خواندن روزنامه اشتباه و عبارات آن را تحريف كرد . الصَّحْفَة - ج صِحَاف : قدح يا كاسه ى بزرگى كه 5 نفر را سير كند . الصَّحَفِيّ - آنكه دانش از كتاب فرا گيرد نه از استاد ، آنكه در خواندن اشتباه كند ، روزنامه نگار . صَحِلَ - - صَحَلًا صوتُه : صدايش گرفت و خَشِن شد . الصَّحِل - كسى كه صدايش خشن و كلفت و گرفته شده باشد . صَحَنَ - - صَحْناً ه : او را زد ، - ه بِرِجْلِه : با پاى بر او زد ، - ه دِيناراً : به او يك دينار داد . ، - الرجُلَ : چيزى در ظرف به او داد ، - بينهم : ميان آنها را اصلاح نمود . الصَّحْن - مص ، و - ج صُحُون : پشقاب كوچك ، قدح بزرگ ، درون سُم حيوان ؛ « فَرَس واسِعُ الصَّحْنِ » : اسبى كه درون سُمِ آن بزرگ باشد ، - مِنَ الارض : زمين هموار ؛ « صَحْنُ الدّار » : حياط خانه ، « صَحْنَا الأُذُنين » : فضاى داخل گوشها ، ميان گوشها . الصَّحْنَى - ماهى ريز و شور . الصَّحْنَاء - مرادف ( الصَّحْنَى ) است . الصَّحْنَاءَة - مرادف ( الصَّحْنَى ) است . الصحْنَاة - مرادف ( الصَّحْنَى ) است . الصَّحْنَان - ( مو ) : يك جفت سنج كه آنها را به روى هم نوازند و در زبان متداول به آنها ( فِقَّيْشَات ) يا ( طُقَّيْشات ) گويند . الصَّحْو - [ صحو ] : مص ، به معناى روشن و